مهدى رحمانى ولوى / منصور جغتايى

412

تاريخ علماى بلخ ( فارسي )

صبر و مقاومتش افزوده مىگشت . اين مرد بزرگ در زندان هارون دعا مىكرد و مىگفت : بار خدايا ، حج اسلام را روزىام نكرده‌اى و عيال و فرزندانم را به من نرسانده‌اى ، مرا از اين زندان خلاص مگردان و جان مرا مگير . اين دعا به گوش هارون رسيد . شخصى را فرستاد كه به او بگو از طرف من بر تو قيدى نيست ، از طرف تو براى من يك قيد است . اين حرف كنايه از اين است كه من كند و زنجير به دست و پايت نينداخته‌ام ، ولى تو يك زنجيردارى كه آن دعايت باشد . مقاتل مىگويد : ما به‌سوى مكه مىرفتيم و هارون الرشيد به‌سوى طوس حركت مىكرد . هنگامى كه به طوس رسيد ، در آنجا بمرد . زبيده دستور داد تا بند از ابو محمّد سلم بن سالم بلخى بگشايند و او را آزاد سازند . سلم را از زندان آزاد كردند و با اجلال فراوان به مكه فرستادند . او هم در موسم حج به مكه رسيد و بعد از سه روز اهل‌وعيالش از بلخ رسيدند و باهم ملاقات كردند و مناسك حج را تمام كردند و در روز هفدهم ذىالحجه سال 174 ه . ق . بود كه آن عالم عامل دعوت حق را لبيك گفت و سفيان بن عيينه بر او نماز خواند . روايت ديگرى دربارهء زندانى شدن او آن است كه روزى هارون الرشيد بر او وارد شد ، اما او در برابرش برنخاست . هارون اين عمل او را توهين به خود دانست و او را به زندان انداخت . روزى ابو محمّد سلم بلخى از كوچه‌اى عبور مىكرد . عدّه‌اى از مأموران ، شخصى را به‌سوى زندان مىبردند ، پرسيد : اين مرد چه گناهى كرده است ؟ پاسخ دادند : او بدهكار است . گفت طلبكار كيست ؟ شخصى گفت : من هستم . سلم بلخى گفت : اين مرد را رها كن ؛ فردا طلب خود را از من بستان . فرداى آن روز طلبكار به اتفاق بدهكار نزد سلم رفت . سلم شش هزار درهم قرض او را پرداخت و دو هزار درهم ديگر به بدهكار داد كه تجارت كند تا از فقر و تباهى